دنیا به گروه چهارده وابسته است
فیض دو جهان به حبّ مولا بسته است
بر گوشه ای از چادر زهرا بسته است
اجلاس گروه پانزده یک شوخی است
دنیا به گروه چهارده وابسته است
فیض دو جهان به حبّ مولا بسته است
بر گوشه ای از چادر زهرا بسته است
اجلاس گروه پانزده یک شوخی است
دنیا به گروه چهارده وابسته است


رييس محترم شركت Schindler
با سلام
بدينوسيله مراتب قدرداني و سپاس خود را از ساخت پله برقي هاي با كيفيت و البته كارساز و راهگشاي آن شركت ابراز مي دارد. مسلما تلاش و همت مضاعف كاركنان و كارمندان و مديران لايق آن شركت، باعث رضايت خاطر روز افزون استفاده كنندگان از مترو گرديده و مسلما تبعات روحي و رواني و همچنين بدنيِ نبود اين محصولات كه كمترين آن پادرد و كمردرد و تنگي نفس جمع كثيري از شهروندان است باعث كاهش رضايت مندي از عملكرد مديران خدوم شهري مي گرديد. لذا به مصداق من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق صميمانه ترين سپاس ها را نثارتان كرده و از خداي متعال آرزوي توفيق بيشتر شما و همكارانتان در خدمتگزاري به مردم شريف ايران زمين و ساير بلاد را خواستارم.
و من الله توفيق
م.ش
16 ارديبهشت 89


۱- شروع شد. هفته ای سه روز تهرانم و البته در تهران روزی چهار ساعت در راه رفت و برگشت دانشگاهم (مترو: از دروازه دولت تا صادقیه - اتوبوس: از صادقیه تا دهکده المپیک). از تهران متنفرم. از همه چیزش. قبول کنید که برای یک اصفهانی قفسی است هرچند به وسعتی آن چنان. تلخ تر از همه دوری است. دوری از پسرها و مادرشان. و البته دوری از دوستانی که بهتر از برگ درختند. زجر بیشتر وقت و زمانی است که مثل آب خوردن تلف می شود. آن هم برای کسی مثل من که معمولا باید با یک دست ده تا هندوانه بلند کنم.
۲- دانشگاه هم چنگی به دل نمی زد. صنعتی اصفهان کجا و این مدرسه بی در و پیکر و بی قاعده کجا. اگر نبودند یکی دوتا از اساتید که سر ذوقم آورده اند رها می کردم این دانشگاه در پیت و البته صاحب اسم را.
۳- این ترم باید به قول اصفهانی ها تخم سگ(با عرض پوزش) میشل فوکو را در بیاورم. خدا عاقبت به خیرمان کند. ان شاء الله.
۴- خیلی اهل ولنتاین و این جور قرتی بازی ها نیستم اما نمی توانم انکار کنم که تهران رفتنم باعث شده است که بفهمم چقدر به خانواده چهار نفره ام وابسته ام. بی خیال فحش و فضیحت دوستان!!! نعمتی است همسر خوب. این روزها خوب که به زندگی ام نگاه می کنم می بینم هرچه دارم از صدقه سر اوست. امیدوارم که این پستم را بخواند و به عنوان هدیه از من قبول کند.
۵- وقتهایم بی برکت شده اند. نمی دانم چرا. شاید مربوط به تهران باشد و آب و هوایش.
۶- دم آقا گرم. خدایی حال می دهد نمازهای شکسته در این سه روز هفته.
۷- می گویند المسافر کل المجنون. خدا آخر و عاقبت من دائم السفر را ختم به خیر کند.
۸- والسلام
انگار بعضی چیزها را نمی شود گفت، نمی شود نوشت، نمی شود فریاد زد. بعضی حس ها را نمی شود نوشت و بیان کرد. نمی دانم چرا و به چه دلیل این عکس ها را انتخاب کردم. شاید اینها بیانگر یک حس اند، یک بغض؛ بغضی که در گلو مانده است. خوش به حال آنها که رخصت گرفته اند از ارباب برای زیارت حرمش. باشد که میلش به ما نیز بیفتد. ان شاءالله




چيزي در حدود يكسال و يكماه پيش پسر دوم به دنيا آمد. پسر دوم من،محمد مهدي.
قرار بود اين پست را مانند برادرش در روز تولدش بالا بگذارم اما به هر حال دير نشده است. واقعا لحظه فراموش نشدني اي بود و هنوز شيريني لحظاتي اينچنيني زير زبانم است. البته بايد اعتراف كنم كه آن روز استرس كمتري داشتم. اين روزها تقريبا هر روز صبح او بيدارم مي كند، به موبايل به شدت علاقه دارد و فعلا همه از دست شيطنت هايش در خانه عاصي هستيم. شايد جالب باشد بدانيد كه در بيرون از خانه آنقدر آرام است كه كسي شيطنتهايش در خانه را باورش نمي شود . به غذا خوردن در ارتفاع علاقه ويژه اي دارد و البته انگار مثل برادرش با خاله شادونه رابطه خوبي ندارد و باز هم خدا را شکر استعدادش به مادرش رفته است.
کمتر در جایی گفته ام که سمپادی هستم و البته این نه به آن معناست که به آن افتخار نمی کنم. شاید علتش این بود که فکر می کردم این مطلب نوعی فخرفروشی باشد و شاید ... بگذریم. فکر می کنم من بیش از هرکسی بتوانم درباره سمپاد و موسسان آن و البته پرورش یافتگان پر افتخارش سخن براند. خاطراتی که وقتی هر روز پدر خبر موفقیت های دانش آموزانش را با افتخار در جمع خانوادگی برایمان می گفت در ذهنم مانده است و یا روزهایی که با برادرانم در سمپاد گذراندیم برای خودش می شود یک کتاب قطور حداقل ۱۰۰۰ صفحه ای. شاید در آینده نوشتم و نوشتم از آنچه در سمپاد یاد گرفتم. اما امروز پدر بازنشسته شده است هرچند هنوز از سمپاد دل نکنده و برادر کوچکتر هم دارد سالهای پایانی را در سمپاد می گذراند. امادیروز که این متن رضا امیرخانی را خواندم از ته قلب به سمپادی بودن خود افتخار کردم و البته خبرهای تاسف برانگیزی را که در این چندوقت از زبان دیگران در مورد سمپاد شنیده بودم در ذهن مرور کردم. حقیقت آن است که من فراموش کرده بودم که عضوی از مجموعه ای بوده ام که در هنوز در برابر آن مسوولیت دارم . باز هم بگذریم. راستش را بخواهید حقایقی هست در آنچه امیرخانی نگاشته که شاید من ناتوان از بیان آنها به این زیبایی باشم پس آن را عینا نقل می کنم:

پی نوشت:
۱-سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان از نگاه ویکی پدیا
۳-حکایت باور نکردنی انحلال سمپاد
۴-پیام خداحافظی دکتر جواد اژه ای از سمپاد

گاهي اوقات برايمان اتفاقاتي مي افتد كه هرچند در نگاه اول و از نگاه ديگران كم اهميت و ناچيز باشند اما براي خودمان دردآور و سخت است. وبلاگ «خون و دلقك» به هر دليل كركره را كشيده است پايين. براي من چنين اتفاقي مثل از دست دادن يك كتاب خواندني است، اتفاقي كه برايم دردناك است.
«عين القضات» عزيز همواره سلامت و پيروز باشي.
زياده جسارت
مسك
پدرم جملات و تحليلهايي دارد كه گاهي فكر مي كنم بايد با طلا نوشت. يكي از اين تحليل هاي قصار را هر وقت با هم از مقابل گلستان شهدا رد مي شديم برايمان تكرار مي كرد. خدا قسمتتان كند ديدار از گلستان شهداي اصفهان. وسط بلوار مقابل گلستان پر است از تابلوهايي كه مزين است به تمثال شهيدان و بزرگان انقلاب به همراه جمله اي كوتاه از آنها. پدرم هر گاه چشمش به عكس شهيد آيت مي افتاد، مي گفت خدارحمتش كند. چه خوب شد كه شهيد شد عاقبت به خير شد. نمي دانم اگر امروز زنده بود كجا بود و چه مي كرد.

پدرم به پسرهايش يادآوري مي كرد كه شهادت براي برخي بيش از يك فوز و رحمت الهي است. يكي خود شهادت است و ديگري عاقبت به خيري. هر روز كه مي گذرد بيش از پيش به اين كلام پدر مي انديشم. فرض كنيد ميرحسين را در همان ايام نخست وزيري منافقين كوردل ترور كرده بودند، خدايي عاقبت به خير نمي شد. يا كروبي و يا خيلي هاي ديگر. و امروز با خودم مي انديشم كه آيا صانعي هم عاقبت به خير خواهد شد؟
.jpg)
آنها كه حوادث انقلاب را پيگيري مي كنند، آيت الله صانعي را خوب مي شناسند. من اما صانعي را از روزهايي مي شناسم كه دوستان دوم خردادي و اصلاح طلب در دانشگاه به دنبال پهلوان زنده بودند. امام به منتظري تير خلاص را زده بود و آقايان دنبال يك پشتيبان ديني، يك مرجع به قول خودمان توي دست مي گشتند و آيت الله صانعي برايشان طعمه خوبي بود. آقايان اصلاح طلب به همين نيز كفايت نكردند و در قدم بعدي آنچه خود جرات گفتنش را نداشتند، از زبان آيت الله صانعي در همه جا پخش كردند. فتواي ديه زن و مرد و ازدواج دوباره مرد و ازدواج موقت و ارتداد را همه كم و بيش شنيده ايم، فتواهايي سياسي و البته ناخواسته توجيه گر يك خط انحراف فكري و انديشه اي. خطي كه شايد بشود با گفتن نام سروش آدرس دقيق تري از آن داد. نمي دانم شايد بعدها مشخص شود كه اين فتواها و نظرها زير سر فلان مسوول دفتر و بهمان فرد موثر در بيت آيت الله بوده است. به هر حال آنچه از شواهد بر مي آيد، آيت الله صانعي اگر قرار بشود منتظري بشود، منتظري مرده خواهد شد، منتظري اي كه نفس مي كشيد اما ....
خدا عاقبت همه مان را ختم به خير كند. ان شاء الله
1- نظر مراجع در مورد تقلید از آیتالله صانعی
2-استدلالات فقهی فضلای حوزه در رد بدعتهای فقهی صانعی
آیت الله علم الهدی را بیش از ده سال است که می شناسم، از دانشگاه امام صادق(ع). همواره به او انتقاداتی داشته و دارم و خیلی اوقات برخی سخنانش را نمی پسندم. اما امروز دوست دارم برایش بنویسم. برای او که من و بسیاری دیگر از جوانان اصفهانی آرزو داشتیم که ای کاش اگر او نمی شد لااقل کسی که به اندازه یک بند انگشت او بصیرت داشته باشد بر مسند امام جمعگی اصفهان تکیه می زد. اما دریغ و صد افسوس. به هر رو امروز برای او می نویسم.علم الهدی عزیز درد و بلایت بر سر آنانی که نمک می خورند و نمکدان می شکنند...

سید عمرت بلند و با عزت باد...
از اطرافیان زیاد در موردش شنیده ام، همواره برایم یک سوال بزرگ بوده است و البته علی رغم همه آنچه در موردش گفته می شود همگان به این نکته اذعان دارند که اگر نبود خلخالی هیچگاه سفره منافقین چنین جمع نمی شد. هنوز در حافظه تاریخی ام ترس بچه گانه ام از منافقین را به یاد دارم. گاهی اوقات در همان حال و هوای کودکی و با همان فهم ناقص و از بس در خانه اعترافات آنها را از تلویزیون دیده بودم و از بس در جمع های خانوادگی از سبوعیت آنها شنیده بودم، وقتی پدر و مادرم از کلاس و مدرسه دیر به خانه می آمدند قلبم تنگ می شد که نکند منافقین بلایی سرشان بیاورند. بالاخره پدری ریشی و مادری چادری و البته هر دو انقلابی باید سوژه های خوبی باشند برای آنها.



بيست و چهارم آذر .
يك روز پركار كه تا ده شب مشغول كار بودم و اين بانو بود كه دائما زنگ مي زد كه كجايي و من هم سخت مشغول كار و بي حواس.
خدا نصيبتان كند چنين خستگي اي كه بعد از آن، خانه كه مي روي، ببيني بانو و پسرها دو سه ساعتي است مهيا شده اند براي گرفتن مراسم تولدت. بانو خودش برايت كيك پخته و گلي خريده و هديه اي و پسرت هم برايت نقاشي كشيده. نقاشي اي كه به اندازه سي سال عمرت برايت عزيز است. پسر كوچكتر هم مشغول شيطنت است و داد و فرياد بچه گانه.
و آن وقت است كه در عين خوشي، شرمنده مي شوي از روي بانو، كه ساعتي است منتظر توست با پسرهايي كه به قول قديمي ها از ديوار راست بالا مي روند....
مي گويند شريك از برادر به انسان نزديك تر است.
و چه عزيز و نزديك است به آدمي، دوست خوبي كه شريك انسان است.
محسن حسام چندي است دوست و يار و رفيق و شريك من حقير است.
دروغ نگويم و لاپوشاني ننمايم، اگر رسم بود كه در رزومه ها نام دوستان را مي نگاشتند، حتما نام او را در اين رزومه مي نگاشتم.
به سبب مسووليتي كه به گردن اين حقير بود و نامي كه به اجبار دوستان و البته با افتخار در چندجا تكرار مي گرديد، در اين چندماهه بارها و بارها شنيده ام زخم زبانها و تهديدها را و هر بار دوستان را در حد وسع به خويشتنداري دعوت كردم و خدا مي داند چه بر سر محسن آورده اند جماعت دو آتشه و همه چيزدان كه اگر رخصت داشتم، گوشه اي از آنچه را كه مي دانستم، مي نگاشتم.
اي كاش رهبر انقلاب پنج شش ماه پيش به ما يادآوري كرده بود كه هر كس مخالف نظر ما گفت و نوشت دشمن نيست، اما برخي انگار اصرار دارند بر دافعه. بر اينكه بر دوستي بشورند و او را برانند و به انقلابي گري خويش بشورند.
به هر رو دردآورترين بخش آنچه مي خوانيد براي من، گلايه دوستي قديمي است از ما. از من و شما. اميدوارم خداوند عاقبت همه مان را ختم به خير كند آنچه مي خوانيد آخرين پست وبلاگ محسن حسام است كه به نظرم ارزشش را دارد كه تا انتهاي مطلب را حوصله كنيد.
نامهای نه برای میرحسین، که برای تاریخ
و نه برای آنکه مخالفانش را خوش آید، که برای خوشآیند خدایش
جناب آقای میرحسین موسوی
سلام
چند ماهی از انتخابات و حواشی مهمتر از متن آن میگذرد. این ایام لااقل برای همنسلان من محک و آزمون خوبی بود. نسل خمودهی من نیاز داشت چنین غربال و زلزلهای را.
هرچه بود، گذشت. آنسان که دانم و دانی. آوردگاه بایستهای بود. در هر دو معنای آوردن. «صالح و طامع متاع خویش نمودند».
قصدم از این نوشته تکرار مکرراتی که همهگان گفتهاند و شنیدهاید و نشنیدهاید نیست. یک حرف دارم. صریح. همان را میخواهم بزنم. و تمام. و آن این است:
در آن طیف پُرتلون کسانی که در 27خرداد نام حضرتعالی را بر برگهها نوشتند یک جماعت هم بودند که به هر دلیل از جمله منفعت مشترک طرفین مجادله، این ایام کمتر دیده شدند و حرفشان را کمتر کسی شنید. هر طرف ماجرا بر اساس منفعت خود سعی کرد وجودشان را از اساس منکر شود. این جماعت، این دسته، این قشر، رسانه ندارند، تریبون ندارند، وکیل و وزیر و سخنگو ندارند. ولی بودند. ولی هستند.
و صاحب این قلم یکی از آن جماعت است.
این جماعت به شما رأی داد که در آن مصاف بهتر میدانستتان؛ به نسبت آن دیگران و آن دیگر. شناختی که داشت به هر تقدیر این بود. آمد به میدان، تبلیغ کرد، هزینه داد. و ماند. نه طعن حریف کرد و نه مدح شما. نه سبز پوشید و نه یاحسین گفت. فقط رأی داد؛ خاموشلب.
برای این انتخاب، این جماعت البته هزینه بسیار داد. هزینههاش هم از اساس نه کماً و نه کیفاً با هزینههایی که دیگر حامیان جنابعالی دادهاند قابل قیاس نبود و نیست. هزینههاش از جنس آبرو بود. از جنس دلبریدن دوستان بود. از جنس تحمل هزار طعن و ناسزا و تهمت بود. از جنس ناروادیدن بود؛ یکشبه غیرخودی و منافق شدن. از جنس گسیختن رشتهها و خاموشی چراغهای رابطه بود.
اگر شما هم رأی میآوردی دیگ آبی از این جماعت گرم نمیشد. نه کیسهای اندوخته بودند، نه وعدهای شنفته بودند، نه عهد و میثاقی بسته بودند، نه نقشهای کشیده بودند. هیچ. سلامشان بیطمع بود. همان اندازه که عهدشان راسخ.
این جماعت اصلاحطلب نبود؛ سهل است، سالهای اصلاحات پیرشان کرد. خم به ابرو و پشتشان آورد. اصلاحطلب نبود که عقبهای، حزبی، باندی برای این حمایتش هورا بکشد، و اگر به زندان رفت ازش اسطوره بسازد، و اگر کشته شد نامش را بلندآوازه کند و اگر زخم خورد دلجویی شود و... . نسبت و قرابت این جماعت به باند و جناح و حزب متبوع و حامی حضرتعالی همان اندازه بود و هست که به باند و جناح و حزب رقباتان. لابد میپرسید پس دلیل حمایتشان چه بود. میگویمتان.
بهتر میدانید؛ فرق است بین رفتارهای آدمیان و منشأ و مبادی آن رفتارها. بسا که دو کس با منشأیی واحد به دو رفتار رانده شوند. و نیز بسا که دو کس با منشأهای متضاد، رفتاری واحد را برگزینند. و این جماعت برزخی، رفتارشان در انتخاب حضرتعالی با هوادارانتان شباهت داشت و مبادی این رفتارشان با رقباتان! عجیب است؛ نه؟ ولی حقیقت دارد. چنین است که این جماعت هم، بهسان برخی از حامیان رقیبتان، برای پیروزی حضرتعالی نذر کرد، صدقه داد، روزه گرفت و صلوات فرستاد. باورش سخت است؟
این جماعت منتقد بود. منتقد پارهای چیزها که گمان میکرد شما بیش از آن دیگری توان اصلاحشان را داری. نه! نمیگویم که تشکر کنی. منت هم نمیخواهم سرتان بگذارم. گفتم که مبادیشان چنین حکم میکرد. حساب و کتاب و معاملهی ایشان با کس دیگری است. این جماعت ـ لااقل آن تعدادشان که من میشناسم ـ برای خود آن اندازه ارزش و اعتبار و شأن قایلاند که آخرت خود ـ سهل است ـ حتا گوشهای از دنیای خود را نه برای شما و نه هیچکس دیگر خرج کنند. اگر قرار به هواداری باشد، این جماعت هوادار مبانی و ارزشهایی است که این انقلاب را به پیروزی رساند. اگر قرار است شیفته باشد شیفتهی امامی است که هستیاش را مدیون اوست. اگر قرار است وامدار باشد، وامدار جوانان برومند این سرزمین است که شهید نام گرفتهاند و بعد هم پدر و مادرهای پیر آنان. اگر قرار است درد داشته باشد، دردش درد دین است؛ درد مردم دین است. اگر قرار است مصلحتی را ببیند، مسألهاش مصلحت امت اسلامی است. و اگر قرار است به خط قرمزهایی پابند باشد حفظ ثبات و استقلال مملکت و حفظ اعتبار و شأن قانون اساسی و شیرازهاش یعنی ولایت فقیه آن خط قرمز است. اگر قرار است گوش به فرمان و مطیع باشد مطیع امامزماناش است. مبادی حرکت این جریان اینها است. و اگر هم به شما رأی داد با نیت قربة الی الله بود و با وضو رأی داد. نگفتم که منت گذارم. گفتم که امر مشتبه نشود؛ بر شما و دیگران.
این جماعت، در تمام این ماهها، روزان و شبان سختی را پشت سر گذاشت. روزی صدبار مرد و زنده شد. با چشم باز دید. خون دل خورد. پیر شد. کمرش شکست. صدایش گرفت. چشمش سوخت. جگرش آتش گرفت. فریادش در گلو خفه شد. (ولی درعین حال بزرگ شد. قد کشید. آبدیده شد.)
تنش از باتوم جهل و بیتدبیری این سوی میدان کبود شد؛ و دلش از دست خنجر لجاجت و بیمنطقی شما خون. در میانهی میدان زیستن عالمی دارد برادر! از دوسو تیغ را پذیراشدن به جنون بیشتر میماند. و این جماعت مجنونصفتاند.
و ما بودیم. فردای روز رأی، دلنگران و مضطرب و سرگردان بودیم. در کوی دانشگاه باتوم و اشکآور و ناسزا خوردیم. در راهپیمایی سکوت بودیم، آرام و معترض. پس از آن هم برخیمان آمدند. نه سطلی آتش زدیم، نه جوانک بسیجیای را گروگان گرفتیم، نه شبها روی پشتبام الله اکبر گفتیم، نه با پلیس درگیر شدیم. نه روز قدس، روزهخوری کردیم. نه 13 آبان، کودکانه، دوروبر سفارت روسیه قدم زدیم. نه روز دانشجو عکس مرادمان را پاره کردیم. نه! که اینهمه نقض غرضمان بودیم.
ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط عوامفریبی و دکانبازی به نام دین و مفاهیم دینی بسته شود؛ نه که در ظاهری نو و مدرن، به پارچهی سبز و اللهاکبر گفتن برسیم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط قانونشکنی و گردنکلفتی و سرکشی در برابر قانون برچیده شود؛ نه که خود مشوق قانونگریزی و قانونستیزی شویم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که جامعهی طوفانزده آرام شود، از ماجراجویی و از افشاگری و از تهدید خالی شود، هر روز بالاترین مقام اجرایی مملکت فضای آرامش جامعه ـ که لازمهی ثبات و پیشرفت است ـ را مختل نکند، نه اینکه خود چنان آشوبی به پا کنیم و غوغایی به راه اندازیم که هیچکس را یارای مدیریت آن نباشد و کار از دستمان خارج شود. ما به حضرتعالی رأی دادیم که سکان ادارهی کشور به جای هیجان و احساسات و بیمنطقی، با عقل و تدبیر مشورت بزرگان و اربابان اندیشه بچرخد؛ نه آنکه خود به آتش هیجانات کور بدمیم و عواطف را تحریک کنیم و فضای بیمنطقی را رواج دهیم. این آنی نبود که در پیاش بودیم.
چنین بود که در عین حفظ انتقادهامان، از فردای نمازجمعهی 29خرداد خانهنشین شدیم.
و چهقدر آرزو کردیم کاش شما هم در قامت سیاستمداری آیندهنگر، در عین بیان اعتراض خود همان فردای انتخابات میگفتید به احترام اخلاق، به احترام متانت، به احترام ادب، از پیگیری شکایتام انصراف میدهم. و خانهنشین میشدید و در این سیاست بیاخلاق ما، سنگبنای متانت و عقلانیت سیاسی را به نام خود ثبت میکردید.
و چهقدر آرزو کردیم وقتی آن زمزمههای آشوب برخاست، تدبیر میکردید که این راه فرجامش کجاست؟ و نمیگذاشتید خون مظلومی ـ چه فرق میکند از کدام سوی جبهه ـ به زمین ریزد. با خدا معامله میکردی و عقب مینشستی. انتظار نداشتیم آشتی کنی. به قهر، به اعتراض، خموشی میگزیدی. (احتمال ریختن یک قطره خون هم ارزش این کار را داشت. نه؟) و چهقدر آرزو کردیم وقتی دیگر آبها از آسیاب افتاد و رگهای برآمدهی گلو فرو نشست، در اولین فرصتی که خلوت میکردی با خود، به میدان میآمدی و شجاعانه و مردانه به اشتباهت در باور به تقلب و اشاعهی آن معترف میشدی. و چهقدر آرزو کردیم کهولت سن آنسان متأثرت نمیساخت که این هلهله و غلغلهی شادی سپاه رومی را نشنوی و خنده را بر لب گرگهای در کمین آبادی نبینی. و چهقدر آرزو کردیم حس مادریات برانگیخته شود و کودک را به دایه واگذاری! (اشتباه از ما بود. حریفت دایه بود؛ ولی تو مادر نبودی!)
و چهقدر آرزو کردیم ...
ولی شما این کارها را نکردی! به هر دلیل. شما ما را ندیدی. حرفمان را نشنیدی. نخواستی ببینی. نخواستی بشنوی. حق داشتی! آنقدر سروصدا زیاد بود که بلندترین فریاد هم گم میشد. چه رسد که در گلو خفته هم باشد. نه فقط شما، حریفتان هم ما را ندید. ما دنبال دیدهشدن نبودیم. و اینچنین، میدان واگذار به شما دو لشگر شد. و خانمان ما که درست جایی در میانهی آوردگاه شمایان بنا شده بود، آتش گرفت، سوخت، خاکستر شد، و خاکسترش هم به باد رفت. اما نه بیبیسی این واقعه را نشان داد و نه رسانهی ملی! مشکل از خود ما جماعت بود که وقتی، خیلی وقت پیش، انتخاب کرده بودیم که نه گوسفند باشیم و نه گرگ! خودمان انتخاب کرده بودیم که نه فرمانبریمان از روی تقلید باشد و نه نافرمانیمان. که دیده بودیم چه سان «خلق را تقلیدشان بر باد داد»! و باز دیدیم این ایام هم. و حالا دیگر کار درست به همان جایی رسیده است که دوست نداشتیم برسد.
نمیدانم بین شما و خدایتان چه خبر است. نمیخواهم هم بدانم. مثل برخی تقواسنج و نفاقسنج هم ندارم که دیگران را بسنجم. لابد شما هم حجت شرعی داری. برای همهی آن کارها که کردی و نکردی. اصلاً خبر ندارم که این همه مشغله و سروصدا فرصت لحظهای خلوتگزینی با خود و خدایت را داده است یا نه. من ولی چندی پیش فرصت یافتم و خلوت کردم. و به نتیجهای رسیدم که هدف این نوشته همان ابلاغ آن است:
صادقانه بگویم؛ همان مبادی که براساسشان روزی به شما رأی دادم حالا وامیداردم که به رساتر آوایی بگویم به عنوان یکی از آن جماعتی که ذکرشان رفت، من دیگر هیچ حجت شرعی در کوچکترین همراهی و همآوایی و همدلی با شما و جریان متبوعتان ندارم.
نه که یکشبه به این رسیده باشم. (کماآنکه شما هم یکشبه به اینجا نرسیدهاید.) فصل فاصله از مدتها آغاز شده بود و هر بار و با هر کار مثال ضربت تیشهای این رشته برید و برید تا حالا که دیگر انقطاع کامل حاصل شده است. به همان دلیل که روزی صراحتاً و بیمحاسبه از هزینههایش و دوستیها که میگسلد و دشمنیها که میآفریند، گفتم و نوشتم که به شما رأی میدهم، حال به همان دلیل این سخن را اظهار میکنم. قربه الی الله!
خیالتان راحت باشد. این انقطاع البته به معنای اتصال به لشگرگاه حریفتان نیست. خردهها و نقدها و حتا اعتراضها به جای خود باقی است. بین جماعتی که ذکرشان رفت و جماعت رقیب شما شکافی است که شما مسبب ایجادش نبود. پس بریدن از شما در حکم رفوی آن شکاف نیست؛ البته اگر هنوز رقیب خود را یک طرز تفکر، یک سلیقه و یک منش خاص میدانید و نه کلیت نظامی که همگی فرزندانش هستیم.
میماند یک حرف. من از نصیحتکردن و شنفتن بدم میآید. اما چه میشود کرد که در زمانهای میزیایم که برنایان باید پیران را نصیحت کنند و به صبر و خویشتنداری بخوانند. برادرانه میگویم؛ برادرانه بشنو! و اگر کورسوی حقیقت و صدقی در آن یافتی دریاب!
در این هوای غبارآلود و فتنهگون که هیچ چیز خودش نیست. که همهی ترازوها یا معیوب اند یا فرسوده، یک معیار میماند که سالم است. و آن محک را در وجود ما نهادهاند. قطبنمایی که در چنین آوردگاههایی بدان توسل جوییم و داوری آن را پذیرا شویم. و آن دل است. القلب حرم الله! که هوای جامعه و اطراف و محله و شهر و کل دنیا هم اگر آلوده شود، حرم خدا مصون است.
فرمود: «رحم الله امراً عرف من أین و فی أین و الی أین».
این شعر فروغی بسطامی را این روزها به زمزمه زیاد میخوانم. موافقید یک بار باهم بخوانیمش:
مردان خدا پردهي پندار دريدند
يعني همهجا غير خدا يار نديدند
هر دست که دادند، همان دست گرفتند
هر نکته که گفتند، همان نکته شنيدند
يک طايفه را بهر مکافات سرشتند
يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند
جمعي به در پير خرابات خرابند
قومي به بر شيخ مناجات مريدند
يک فرقه به عشرت درِ کاشانه گشادند
يک زمره به حسرت سرِ انگشت گزيدند
يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد
يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
فرياد که در رهگذر آدم خاکي
بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند
همت طلب از باطن پيران سحرخيز
زيرا که يکي را ز دو عالم طلبيدند
زنهار مزن دست به دامان گروهي
کز حق ببريدند و به باطل گرويدند
چون خلق درآيند به بازار حقيقت
ترسم نفروشند متاعي که خريدند
مرغان نظرباز سبکسير «فروغي»
از دام گه خاک بر افلاک پريدند
کاش مرد خدا شویم!
کمکمک دارند بیرقهای مجلس آقا را علم میکنند.
والسلام

درست سه سال پیش در چنین روزی حوالی دو و سه بعدازظهر به دنیا آمد. پسر ارشد من. محمد حسین.
شاید یکی از شیرین ترین لحظات زندگی من لحظه ای بود که خبر به دنیا آمدنش را شنیدم و چقدر زیبا و به یادماندنی است لحظات اینچنینی. امروز صبح حدود نیم ساعت من را سرپا نگه داشته بود و مشغول بلبل زبانی بود که برای لب تاپش باتری بخرم. این روزها بیشتر مشغول شیطنت با برادر کوچکتر است. بن بن بن 1 را تمام و کرده و با خاله شادونه رابطه خوبی ندارد. حافظه اش عالی است و خدا را شکر استعدادش به مادرش رفته است.

برزيلي ها يك ورزش قديمي دارند به نام كاپوئرا. تلفيقي است از موسيقي، رقص و حركات رزمي و در اصل متعلق به برده هاي سياه و رنگين پوست در برزيل. در قسمت بعدي سفرنامه ام مفصل در مورد آن گفته ام. اين گروه روزهاي يكشنبه مي آمدند زير آنتن و به ورزش مي پرداختند مردم هم مشغول تماشايشان مي شدند. مي شد گفت يك چيزي توي مايه هاي ورزش باستاني خودمان البته با كلي تفاوت...

يكشنبه بود و روز تعطيل. همراه با دكتر نديم مشغول گشت و گذار در برازيليا بوديم. دكتر نديم ما را برد به يك بازار محلي، به جايي كه ايراني ها به آن مي گفتند آنتن. همه جور صنايع دستي در آن پيدا مي شد. من هم دوربين به دست مشغول گشت زدن بودم. اين مادر و دختر ماكتهاي مقوايي و چوبي مي فروختند و آن لحظه بدون مشتري بودند و مادر داشت با بچه اش بازي مي كرد كه من با دوربين رسيدم...

زیباترین آبشار برزیل-آبشار Iguassu
آموزش
آموزش ابتدایی بین سنین ۷ تا ۱۴ سالگی اجباری است و بعد از آن، سه سال دوره متوسطه و یک سال پیش دانشگاهی وجود دارد. در سال ۹۴ میلادی ۱۲۷ دانشگاه دولتی و ۵۰ دانشگاه خصوصی وجود داشته است. طبق آمار سال ۲۰۰۷، ۹۷ درصد جمعیت باسواد بودهاند.
خانواده و ازدواج
خانوادهها به طور سنتی بزرگ هستند. خانوادههای پدری و مادری هر دو به یک اندازه اهمیت دارند. کهنسالانی که نمیتوانند از خود مراقبت کنند با بچههای خود زندگی میکنند و فرستادن آنها به خانه سالمندان بینزاکتی محسوب میشود. مرد سالاری سنتی جای خود را کم کم به برابری در روابط خانوادگی و موقعیتهای شغلی و اجتماعی شغلی و اجتماعی بیشتر برای خانمها میدهد. بچهها معمولا پس از ازدواج خانواده را ترک کرده و مستقل زندگی میکنند و پسرها ممکن است برای دستیابی به موقعیتهای شغلی، قبل از ازدواج هم از خانواده جدا شوند. اعضای خانواده معمولا به کمک همدیگر زندگی را اداره میکنند. جوانان برای حمایت مالی خانوادهها بیرون از خانه فعالیت میکنند.
عادتهای غذایی
صبحانه معمولا از شیرقهوه، نان و پنیر یا کره و مربا تشکیل شده است. نهار و شام ممکن است شامل لوبیا، برنج، گوشت، سالاد، میوه، سبزی، سیبزمینی و نان باشد. روش آشپزی هر ناحیه با ناحیه دیگر متفاوت است. در ایالت باهیا و دیگر ایالتهای شمال شرقی که تاثیر فرهنگ آفریقایی چشمگیر است، غذاها اغلب به روغن نخل آغشته میشود.
در ریودوژانیرو غذای محبوب feijoada (که مخلوطی از لوبیای سیاه با گوشت گاو، خوک، سوسیس و قسمتهای مختلف بدن خوک است) میباشد. در جنوب از خوردن churrasco که کباب بریانی از مخلوط انواع گوشتهاست لذت میبرند. از دیگر غذاهایی که در بیشتر مناطق عمومیت دارد، میتوان به Bife a cavalo com fritas اشاره کرد که مخلوط گوشت، تخم مرغ و سیب زمینی سرخ شده است.
قهوه و نوشیدنیهای دیگری هم با غذا صرف میشود. در نواحی جنوبی، mate که یک نوع چای است نوشیده میشود.
برزیلیها با چاقو در دست راست و چنگال در دست چپ غذا میخورند. قبل از غذا دستهای خود را میشویند و هنگام غذا خوردن به غذا دست نمیزنند. بعد از غذا با یک فنجان قهوه غلیظ با شکر زیاد به نام cafezino صحبت را ادامه میدهند. البته قهوه cafezino ممکن است چندبار در طول روز نوشیده شود.
در رستورانها صورتحساب را با جمله A conta, por favr بخواهید.
روابط اجتماعی
برزیلیها هنگام ملاقات با همدیگر دست داده و دوستان صمیمی همدیگر را در آغوش میگیرند.
احوالپرسیهای عمومی با جملات (حال شما چطور است؟) como vai? و (خوب هستید؟) tudo bem? انجام میشود. دوستان ممکن است با عبارت ساده oi که سلام دوستانه است با هم دیدار کنند. هنگام ملاقات و جدایی، دست دادن نشانه ادب است. عبارتهای عمومی هنگام جداشدن از یکدیگر (خداحافظ) Tchau و (به زودی میبینمت) Ate logo هستند.
هوای معتدل گرمسیری برزیل اجازه میدهد تا افراد اوقات زیادی را بیرون از منزل سپری کنند. بسیاری از خانهها با حیاط و ایوانهای باز و سایهباندار ساخته میشوند. بسیاری از گذرگاهها و پیادهروها و حتی در روستاها هم قهوهخانه وجود دارد، که مردم عصرها و هنگام غروب به غذا خوردن و تبادل نظر و دیدارهای دوستانه در آن میپردازند.
البته پرسیدن از مسائل شخصی افراد مثل سن و حقوق معمولا خارج از ادب است.

کشور پهناور برزیل با ۸۵۴۷۴۰۴ کیلومتر مربع مساحت، پنجمین کشور بزرگ دنیا(۵ برابر مساحت ایران) و با بیش از ۱۸۶ میلیون نفر جمعیت، پنجمین کشور پرجمعیت جهان نیز محسوب میگردد. این کشور به تنهایی نزدیک به نیمی از مساحت امریکایی جنوبی و بیش از ۵۵% جمعیت آن را در برگرفته است. برزیل از جنوب به شمال به ترتیب با کشوهای اروگوئه، آرژانتین، پاراگوئه، بولیوی، پرو، کلمبیا، ونزوئلا، گویان، سورینام و گویان فرانسه هم مرز بوده و در سمت شرق آن سواحل اقیانوس اطلس قرار گرفته است. زبان رایج این کشور، پرتغالی است که با خط لاتین نوشته میشود. پس از زبان پرتغالی، تا حدودی زبان اسپانیولی به عنوان زبان دوم کاربرد دارد. مذهب عموم مردم این کشور، مسیحی کاتولیک است.
سرزمین و منابع
زیبایی محیط و طبیعت برزیل بازتاب گستردگی موقعیتهای جغرافیایی از کوههای کله قندی شکل شهر ریودوژانیر تا آبشارهای باشکوه ایگوآسو در جنوب همه مناظر طبیعی بدیعی را به وجود آوردهاند. دو ناحیه متمایز جغرافیایی برزیل یکی از ارتفاعات گسترده برزیل یا فلات برزیل در جنوب که نیمی از کشور را در برمیگیرد و دیگری حوزه آمازون در شمال کشور است. حوزه آمازون از یک ناحیه زهکشی پهناور که بزرگترین و پرآبترین رود جهان یعنی آمازون و وسیعترین جنگلهای انبوه گرمسیری استوایی تشکیل شده که به علت تراکم شدید گیاهی و آب وهوایی گرم و به شدت مرطوب، تراکم جمعیت آن بسیار کم است. در جنوب و جنوب شرقی یک فلات فرسوده با کوههای نامنظم که به وسیله درهی رودها منقطع شده چشمانداز صلی زمین را شکل میدهد. ارتفاعات، نواحی داخل را از یک جلگه باریک ساحلی که از شمال شرقی تا مرز اروگوئه در جنوب ادامه یافته، جدا میکنند. طول سواحل این کشور ۷۹۰ کیلومتر است.
برزیل مجموعهای مرکب و متراکم از رودها دارد. رود مازون ازانشعابات آن از حیث حجم آبدهی پرآبترین رود جهان است. از دیگر رودهای مهم آن توکانتینز Tocantins است که نزدیک دهانه رود آمازون به آن میپیوندند.
دیگر رود مهم برزیل رود پارنا Paraná است که به طرف جنوب، قسمتی از مرز برزیل و پاراگوئه را تشکیل میدهد. تنها رود بزرگی که تمام مسیر خود را در برزیل طی میکند، رود سائوفرانسیسکو Sãi Francisco است که در فلات شرقی کشور جریان دارد و به اقیانوس اطلس میریزد.
زیباترین آبشار برزیل، آبشار باشکوه ایگوآسو Iguacu بر روی رودی به همین نام در جنوب غربی برزیل و در ۲۴ کیلومتری محل تلاقی رود مزبور با رود پارانا در نزدیکی مرز آرژانتین با ارتفاع حدود ۸۲متر و عرض بیش از ۳ کیلومتر قرار دارد که از جالبترین دیدینهای طبیعت برزیل به شمار میرود و مرکز جلب توریست است.
آب و هوا
درشمال کشور در حوزه آمازون، آب و هوایی استوایی حکمفرماست و متوسط دمای سالانه آن بین ۲۷ تا ۳۲ درجه با اختلاف دمای فصلی کم و متوسط بارندگی زیاد، حدود ۲۰۳۰ میلیمتر در سال، که در برخی مناطق به ۵۰۸۰ میلمتر نیز میرسد. بیشتر بارندگی بین ماههای ژانویه تا ژوئن رخ میدهد. خصوصیتهای آب و هوایی استوایی در جهت جنوب در سواحل شرقی حداقل تا مدار ۳۴ جنوبی یعنی شهر ریودوژانیر بیشتر قسمتهای جلگه ساحلی را پوشش میدهد. البته در این نواحی بادهای اقیانوسی به تعدیل دما و رطوبت کمک میکند و بارندگی بین ۱۰۴۱ میلیمتر تا ۲۲۸۶ میلیمتر متغیر است. در نواحی ساحلی جنوب مدار جدی (۲۳ درجه و ۳۰ دقیقه) تغییرات آب و هوای فصلی چیرگی دارد. دمای هوای زمستانی در منتهی الیه جنوب گاهی تا ۶- نیز میرسد. متوسط بارندگی سالیانه در نوار ساحلی جنوب، کمتر از ۱۰۱۶ میلیمتر است. در ناحیه زیر استوایی ارتفاعات شرق برزیل، ارتفاعات بالاتر باعث اختلاف دمای زیاد روزانه با شبهای خنک میشود. این ناحیه از خشکسالی مکرر رنج میبرد. در حالی که در ارتفاعات جنوب و غرب بارندگی کافی و در برخی مناطق زیاد است. دمای هوا در ارتفاعات جنوب شرقی بین زیر استوایی و معتدل متغیر است.
منابع طبیعی
با وجود حاصلخیزی بیش از حد، زمین کافی برای کشاورزی کم است و با این که کشور انواع مختلفی از محصولات را تولید میکند، تنها ۶% از تمام سرزمین پهناور برزیل زیر کشت رفته است. باقیمانده، جنگل، مرتع و زمینهای کشت نشده هستند. زمینهای کشاورزی بیشتر در جنوب و جنوب شرق هستند. از جنگلهای انبوه استوایی که ۷/۳۸% از کل مساحت برزیل را میپوشانند به جز الوار، کائوچو، روغن نخل، زغال چوب و جوز نیز به دست میآید.
واحد پول
مرکز پول کشور برزیل رئال (Real) است که جمع آن به پرتغالی رئایس میشود. هر رئال از ۱۰۰ سنتاوس تشکیل شده است.
مواد معدنی
منابع معدنی نه تنها برای صادرات بلکه جهت مواد خام صنایع گسترده برزیل نیز مصرف میشود. مهمترین آنها از نظر میزان تولید، آهن و طلا هستند. همچنین مس، روی، بوکسیت، منگنز، زغال سنگ و قلع نیز قابل توجه هستند. سنگ آهک، نمک دریایی، الماس و فسفات مهمترین مواد معدنی غیرفلزی هستند.
صادرات مهم
سنگ آهن، سویا، آب پرتغال، کفش، منسوجات، شکر، کاغذ، وسایل برقی، وسایل نقلیه و هواپیما از مهمترین صادرات برزیل هستند.
واردات مهم
نفت خام، محصولات پتروشیمی، مواد غذایی، زغال سنگ، فرآوردههای نفتی، وسائل و تجهیزات حمل و نقل، مهمترین واردات برزیل را تشکیل میدهد.
شرکای بزرگ تجاری
ایالات متحده امریکا، آرژانتین، آلمان و ژاپن
محصولات مهم کشاورزی
قهوه، مرکبات (به خصوص پرتغال)، سویا، برنج، ذرت، نیشکر، کاکائو، موز و گوشت گاو
صنایع مهم
منسوجات، کفش، مواد شیمیایی، سیمان الوار، چوب، آهن آلات، قلع، فولاد، ماشین سازی، هواپیماسازی، وسایل نقلیه و اتومبیل.
انرژی
به دلیل وجود رودهای فراوان و پرآب، بیش از ۹۰ درصد کل تولید انرژی در برزیل، نیروی برقی آبی حاصل از سدها میباشد که بزرگترین آنها سد ایتاایپو بر روی رود پارانا بین برزیل و پاراگوئه ساخته شده است، که از نظر میزان تولید انرژی الکتریکی، بزرگترین سد جهان به شمار میرود. به طور کلی حدود ۹۱ درصد انرژی الکتریکی از نیروگاههای آبی ۵ درصد از نیروگاههای حرارتی، ۱ درصد از انرژی هستهای و ۳ درصد باقیمانده دیگر انواع تولید انرژی هستند (گرمای زمین، خورشید و باد). دولت برزیل درصدد توسعه و بهرهگیری بیشتر از انرژی هستهای است.
شعار ملی
شعار ملی برزیل که بر روی پرچم کشور نیز نقش بسته است:
Ordem e Progresso یعنی نظم و پیشرفت
خصوصیات جمعیتی
جمعیت برزیل در سال ۲۰۰۵ میلادی ۱۸۶۴۰۵۰۰۰ نفر بود که طبق تخمینها تا سال ۲۰۱۵ به بیش از ۲۰۰ میلیون نفر خواهد رسید. ۸۱ درصد جمعیت ساکنشهرها و ۱۹ درصد ساکن روستاها میباشند. از نظر نژادی ۶/۴۹ درصد جمعیت سفید پوست (بیشتر پرتغالی، ایتالیایی، آلمانی و اسپانیایی)، ۲/ ۴۳درصد دو رگه (بیشتر سفید و سیاه)، ۳/۶ درصد سیاهپوست، ۵/۰ درصد زردپوست، ۴/۰ درصد سرخپوستان بومی هستند.
مذهب و زبان
۷۴ درصد مردم به صورت اسمی پیرو کلیسای کاتولیک رومی هستند. پروتستانها و دیگر مسیحیان، ۱۶ درصد جمعیت را تشکیل میدهند، ۷ درصد بدون مذهب و حدود ۴ درصد هم پیرو مذاهب بومی آفریقا هستند. حدود ۵۰۰ هزار مسلمان نیز در برزیل ساکنند که اغلب مهاجرین نیز به این زبان سخن میگویند. در مراکز تجاری و توریستی تا حدودی از زبانهای انگلیسی و کمی هم اسپانیایی استفاده میشود.
تقسیمات اداری
جمهوری فدرال برزیل به ۲۶ ایالت و یک منطقه فدرال پایتخت (برازیلیا) تقسیم میشود. هر ایالت دارای خودمختاری قابل توجهی در امور قانونگذاری و اجرایی است. فرماندار و رئیس جمهور برای یک دوره ۵ سال به عنوان مسوول اجرایی هر ایالت و حکومت انتخاب میشوند. کنگره ملی دو مجلسی، یکی مجلس سنا با ۸۱ سناتور و دیگری مجلس نمایندگان با ۵۰۳ عضو شورای نمایندگان اداره میشود.
مهمترین ایالت برزیل ایالت سائوپائولو است که با ۲۰ درصد از کل جمعیت و بیش از نیمی از تولیدات صنعتی و کشاورزی مربوط به این ایالت است.
شهرهای مهم
۱- سائوپائولو با ۲۰۵۳۷۰۸۷ نفر جمعیت، بزرگترین شهر برزیل و آمریکای جنوبی و بزرگترین مرکز صنعتی و اقتصادی برزیل و پایتخت ایالت سائوپائولو، پرجمعیتترین و پیشرفتهترین شهر برزیل است.
۲- ریودوژانیرو با ۱۱۴۹۵۶۲۶ نفر جمعیت، دومین شهر بزرگ و پرجمعیت برزیل و مرکز ایالت ریودوژانیرو و بندر و مرکز مهم بازرگانی و توریستی برزیل میباشد. این شهر سابقا پایتخت برزیل بوده است.
۳- بلو اوریزونته با ۴۶۵۳۶۰۳ نفر جمعیت، شهر مهم صنعتی و مرکز ایالت «میناس ژریاس» است. این ایالت دارای عظیمترین منابع سنگآهن قاره آمریکاست.
۴- پورتو آلگره با ۳۷۶۲۱۹۴ نفر جمعیت، مرکز ایالت مهم «ریوگرانده دو سول» واقع در جنوب است .
۵- رسیف با ۳۵۴۰۶۸۳ نفر جمعیت در شمال شرقی است.
۶- سالوادور با ۳۳۵۷۱۸۲ نفر جمعیت مرکز ایالت باهیا در شرق است.
۷- فورتالزا با ۳۱۳۱۵۵۶ نفر جمعیت مرکز ایالت پارانا در جنوب است.
۸- مئریایبل بل ۳۰۴۲۵۱۸ نفر جمعیت مرکز ایالت پارانا در جنوب است.
۹- برازیلیا با ۲۳۸۳۷۸۴ نفر جمعیت پایتخت برزیل است و در فلات مرکزی واقع شده است.
۱۰- بلم با ۲۰۷۲۱۸۹ واقع در دهانه رود آمازون قرار دارد.
۱۱- گویانیا با ۱۸۵۵۷۹۳ نفر جمعیت در فلات مرکزی قرار گرفته است.
۱۲- سانتوس-پرایا گرانده با ۱۶۶۵۰۱۳ نفر جمعیت، مهمترین و بزرگترین بندر برزیل، در جنوب شهر سائوپائولو واقع شده است.
۱۳- مانائوس با ۱۵۹۸۲۲۷ نفر جمعیت، مرکز ایالت آمازوناس که بزرگترین ایالت برزیل است و جنگلهای انبوه استوایی حوزهی آمازون در آن قرار دارد.
۱۴- ویتوریا با ۱۵۱۲۳۲۲ نفر جمعیت در شرق برزیل واقع است.
حاشیه نگاری:
مسعود شجاعی طباطبایی برایم پیغام گذاشته بود:
«با اهدای سلام
بنده برای داوری دو مسابقه بین المللی کاریکاتور پیراسی کابا و بل هوریزونته به برزیل دعوت شده بودم.
در
واقع برای اولین بار بعد از برپایی 39 دوره از مسابقه پیراسی کابا به
عنوان اولین ایرانی افتخار پیدا کردم تا سفیر جمهوری اسلامی ایران باشم.»
برایتان گفتم که عکسهایی از زندگی در برزیل را با اندک جملاتی گذاشته است داخل وبلاگش. هرچند عکس های من به پای ایشان نمی رسد اما من هم برای اینکه فاصله سفرنامه ها زیاد است و البته سفرنامه نویسی سخت، این کار را شروع کردم.
تا یار که را بیند و میلش به که افتد...

شهر ساحلیsantos- صبح جمعه
یکی از صحنه هایی که زیاد در برزیل دیده می شود هنرنمایی پشت چراغ قرمز است. چراغ راهنمایی که قرمز می شود و ماشین ها که می ایستند، می آیند جلو و مشغول هنرنمایی می شوند. یکی از جالبترین هنرنمایی هایی که دیدم عکس بالا است. جالب است این افراد هیچ گاه تقاضای پول نمی کنند و مردم به دلخواه به آنها پولی می دهند. اما خودمانیم چقدر دلچسب است این تلاش چند لحظه ای برای خنداندن و شاد کردن مردم...
رفته بودم جلو عابر بانک و منتظر تمام شدن کار پیرمرد. داشت فس فس می کرد و من هم عجله داشتم. سعی کردم بر خودم مسلط باشم. شروع کردم به نگاه کردن به در و دیوار که خنده امانم نداد. حنجره طلای اصفهان پر کرده بود در و دیوار کنار عابر بانک را!!!
و این یک جرعه هم از این حقیر است، امیدوارم کامتان را تلخ نکنم...
و من دوباره نشستم کنار قرآنت
و باز کردم و خواندم تمام آیاتت
و باز عهد جدید و شکستنی دیگر
مثال بازی تکراری پسرهايم...
بچه هاي "باران" شهر را پر كرده اند از سيلك هاي نارنجي رنگ فسفري...
صدر اين سيلك ها بزرگ زده اند:
تمام شد...
حامد زمانی: این وبلاگ اجاره داده می شود
احمد ذوعلم : خداحافظ دنیای مجازی!
والبته خدا را شکر که برگشت احمد ذوعلم: دوباره از همین وب لاگ!
سعید بیابانکی: بدرود با جهان مجازی
...
...
به این لیست کوتاه می توان دهها نام دیگر اضافه کرد. چه بد روزی بود روزهای پایانی خرداد که آتشش هنوز ادامه دارد.
و من هم البته سرخوشم و خرم، بی خیال دنیا و قیل و قالش دارم سفرنامه برزیل می نویسم. فقط به من بگویید داریم چه بلایی سر خودمان می آوریم.
الهم اجعل عاقبت امورنا خیرا...
(سفرنامه برزيل- بخش چهارم)
...ديوارها از سنگ مرمر سفيد است و البته نماي بيروني سنا و كنگره هم سفيد رنگ است. ورودي كنگره و سنا سالن بزرگي است كه در گوشه اي از آن چند ميز قرارداده اند كه روي آنها نشريه ها و بروشورهاي مربوط به سنا و كنگره است. جالب است حتي براي بچه ها هم محصول متناسب دارند. اگر بخواهيد، كارت پستالي هم كه تصوير كنگره و سنا در شب است را به شما مي دهند تا آدرستان را پشتش بنويسيد و آنها برايتان پست كنند. طبق عادت اصفهاني ها دو عدد كارت پستال برمي دارم يكي را با خودم مي برم و ديگري را پس از پر كردن آدرس به صندوق مربوطه مي اندازم، بالاخره سنگ مفت و گنجشك مفت.

سالن ورودي سنا و كنگره - محل برگزاري مراسم تحليف رياست جمهوري
تازه واردها بايد صبر كنند تا بعد از به حد نصاب رسيدن تعدادشان يك راهنما آنها را براي بازديد همراهي كند. جمع ده يازده نفره ما به همراه يك راهنما براي بازديد آماده مي شود. راهنماي ما خانم ميانسالي است كه در ابتدا خوش و بشي با همه مي كند. خدا را شكر انگليسي هم بلد است. چون همه انگليسي شان قوي نيست. قرار مي شود پرتغالي بگويد و شريفي ترجمه كند.

ورودي كنگره - به فرم اين تابلوهاي اطلاع رساني هم دقت كنيد
بازديد از همين سالني كه در آن هستيم شروع مي شود. اينجا بزرگترين قسمت كنگره است و اگر درست در خاطرم مانده باشد چهارپنج هزار نفري ظرفيت دارد و به همين خاطر مراسم هاي پرجمعيت و شلوغ ، مانند مراسم تحليف رياست جمهوري در اينجا برگزار مي شود. از پله ها بالا مي رويم و راهنما در همين حين توضيح مي دهد كه سنا و كنگره با دو رنگ سبز و آبي از هم جدا مي شوند. موكت كف بنا هم بر اساس همين تقسيم بندي است. ساختمان سمت راست كنگره و به طبع آن موكت كف آن سبز است و ساختمان سمت چپ سنا است و موكت كف آن آبي.

كتابفروشي جمع و جوري است، كتاب، سي دي، مجله، لوازم التحرير و خرت و پرتهاي متفرقه، عموما تركي است و البته كم و بيش انگليسي هم پيدا مي شود. هر بخش top10 هم دارد.

(فرودگاه استانبول - يكي از كتابفروشي هاي داخل سالن انتظار -براي من جالب بود وسط اين همه كتاب هاي جور واجور قرآن هم پيدا مي شد....)
قيمتها به يورو است و البته سر به فلك گذاشته. سي دي ها عموما موسيقي است و البته در مجلات و نشريات همه چيز پيدا مي شود و خب اينجا دنياي ديگري است و حداكثر استفاده از سكس البته آن هم در حد مجاز خودشان را از آن كرده اند. تقريبا صورت تمام دكه هاي مطبوعاتي از اينجا به بعد همين گونه است.
توضيح ضروري: پيشاپيش از كليه همسفران عزيز بابت حذف پسوند و پيشوند و به اختصار نام بردن از آنها پوزش مي طلبم. مسلما آنچه نگاشته مي شود نگاه شخصي اين حقير است و خوشحال مي شوم اگر كاستي يا اشتباهي در آن نهفته است، اين حقير را از تدكرات خود بهره مند سازيد.
ساعت ده و پنجاه دقيقه شب بود كه با هواپيماي فوكر ايران اير از اصفهان به سمت تهران حركت كردم. نمي دانم چه حس عجيبي است، شايد شما هم تجربه كرده ايد، انگار دوري و نزديكي مقصد سفر بر دلتنگي آدم اثر دارد. خدا قسمتتان كند دو پسر دسته گل و شلوغ و شيطون و همسري كه برايم از همه كس عزيز است و انگار از همين حالا دارد دلتنگي شروع مي شود.