شیرین ترین لحظات زندگی من/2


بيست و چهارم آذر .
يك روز پركار كه تا ده شب مشغول كار بودم و اين بانو بود كه دائما زنگ مي زد كه كجايي و من هم سخت مشغول كار و بي حواس.
خدا نصيبتان كند چنين خستگي اي كه بعد از آن، خانه كه مي روي، ببيني بانو و پسرها دو سه ساعتي است مهيا شده اند براي گرفتن مراسم تولدت. بانو خودش برايت كيك پخته و گلي خريده و هديه اي و پسرت هم برايت نقاشي كشيده. نقاشي اي كه به اندازه سي سال عمرت برايت عزيز است. پسر كوچكتر هم مشغول شيطنت است و داد و فرياد بچه گانه.
و آن وقت است كه در عين خوشي، شرمنده مي شوي از روي بانو، كه ساعتي است منتظر توست با پسرهايي كه به قول قديمي ها از ديوار راست بالا مي روند....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۸ ساعت 17:46 توسط مجتبی
|
مدتها پیش فکر می کنم حدود سال 1380 یک بلاگر حرفه ای بودم فکر کنم حداقل روزی 3 ساعت با وبلاگ ها وقت پر می کردم.گذشت و گذشت و من هر روز درگیرتر شدم تا جایی که دیگر فرصتی برای وب گردی یافت نشد.