بيست و چهارم آذر .

يك روز پركار كه تا ده شب مشغول كار بودم و اين بانو بود كه دائما زنگ مي زد كه كجايي و من هم سخت مشغول كار و بي حواس.

خدا نصيبتان كند چنين خستگي اي كه بعد از آن، خانه كه مي روي، ببيني بانو و پسرها دو سه ساعتي است مهيا شده اند براي گرفتن مراسم تولدت. بانو خودش برايت كيك پخته و گلي خريده و هديه اي و پسرت هم برايت نقاشي كشيده. نقاشي اي كه به اندازه سي سال عمرت برايت عزيز است. پسر كوچكتر هم مشغول شيطنت است و داد و فرياد بچه گانه.

 و آن وقت است كه در عين خوشي، شرمنده مي شوي از روي بانو، كه ساعتي است منتظر توست با پسرهايي كه به قول قديمي ها از ديوار راست بالا مي روند....