گناه....

گناه اول ما، افتتاح پنجره بود

گناه دیگر ما، انهدام دیوار است

مرا زمان ملاقات آفتاب رسید

مکان وعده ما زیر سایه دار است

(نمي دونم از كي؟)

گناه....

گناه اول ما، افتتاح پنجره بود

گناه دیگر ما، انهدام دیوار است

مرا زمان ملاقات آفتاب رسید

مکان وعده ما زیر سایه دار است

(نمي دونم از كي؟)

به عشق ديدارت...

يا قمربني هاشم...



كربلا كه رفتي داخل حرم توي صحن هاي اطراف، در مسجد بالاسر، هرجا كه توانستي تنها بنشين، زانويت را بغل بگير. نمي خواهد روضه بخواني، نمي خواهد گريه كني، نمي خواهد زيارت نامه بخواني. زائر كه زيارت نامه نمي خواند، سرتا پاي خودش زيارت نامه است...


مرحوم حاج اسماعیل دولابی

نوازنده....

این روزها نوازنده خوبــــی شده ام

دلم شـــــور می زند , چشمانم تـــــار . . .

خسته ام....


این دوستانی که دم از جنگ می زنند                      از تیرهای نخورده چرا لنگ می زنند

      همسفره های خلوت آن روزهای ببین                      این روزها چه ساده به هم انگ می زنند

    هرفصل از وحشت رسوا شدن هنوز                      ما را به رنگ جماعتشان رنگ می زنند

     یوسف به بدنامی خود اعتراف کن                       کز هر طرف به پیرهنت چنگ می زنند

بازی عوض شده و همان هم قطارها                    از داخل قطار به ما سنگ می زنند

بیهوده دل نبند به این تخت روی آب                       روزی تمام اسکله ها زنگ می زنند


روزهاي بدي است، خستگي بر تنت مي ماند و لذت كار كردن زهري مي شود بر دهانت. بايد توكل كرد. توكلم كم است و دلم كوچك. برايم دعا كنيد خدا شرح صدر بيشتري دهد. ما با خدا و شهدا معامله كرده ايم و
تا آخر ايستاده ايم.
راستش را بخواهيد بدجور هوايي كربلا شده ام، كمي بيشتر دعا كنيد.

اربعين ارباب است...

حتما برايتان پيش آمده است، گاهي اوقات سينه انسان تنگ مي شود و انگار نفسي بالا نمي آيد. تقصير از من است. هنوز لايق ديدار ضريحش نيستم. دعايم كنيد...

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟

حرف‌هاي ما هنوز ناتمام

 تا نگاه مي‌كني: وقت رفتن است

باز همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه باخبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود

آي....

اي دريغ و و حسرت هميشگي!

ناگهان چقدر زود دير مي‌شود!

آنانکه که حسین را خدا پندارند...

نوشته بود:

«آنانکه حسین را خدا پندارند

کفرش به کنار عجب خدایی دارند....»

هنوز لایق دیدار مولا نگشته ام ....

دعا کنید....

شاید برادرش شفیع من مبتلا شود....

سمپادی که همیشه دوستش داشتم...

کمتر در جایی گفته ام که سمپادی هستم و البته این نه به آن معناست که به آن افتخار نمی کنم. شاید علتش این بود که فکر می کردم این مطلب نوعی فخرفروشی باشد و شاید ... بگذریم. فکر می کنم من بیش از هرکسی بتوانم درباره سمپاد و موسسان آن و البته پرورش یافتگان پر افتخارش سخن براند. خاطراتی که وقتی هر روز پدر خبر موفقیت های دانش آموزانش را با افتخار در جمع خانوادگی برایمان می گفت در ذهنم مانده است و یا روزهایی که با برادرانم در سمپاد گذراندیم برای خودش می شود یک کتاب قطور حداقل ۱۰۰۰ صفحه ای. شاید در آینده نوشتم و نوشتم از آنچه در سمپاد یاد گرفتم. اما امروز پدر بازنشسته شده است هرچند هنوز از سمپاد دل نکنده و برادر کوچکتر هم دارد سالهای پایانی را در سمپاد می گذراند. امادیروز که این متن رضا امیرخانی را خواندم از ته قلب به سمپادی بودن خود افتخار کردم و البته خبرهای تاسف برانگیزی را که در این چندوقت از زبان دیگران در مورد سمپاد شنیده بودم در ذهن مرور کردم. حقیقت آن است که من فراموش کرده بودم که عضوی از مجموعه ای بوده ام که در هنوز در برابر آن مسوولیت دارم . باز هم بگذریم. راستش را بخواهید حقایقی هست در آنچه امیرخانی نگاشته  که شاید من ناتوان از بیان آنها به این زیبایی باشم پس آن را عینا نقل می کنم:

هشتاد و هشتم: استعدادهاي درخشان، قطعه‌ي چند؟ رديفِ چند؟ *ويژه سمپاد*

اين پاره‌خط را نه به جهتِ جوشِ مسوولان مي‌نويسم -‌كه خدا نياورد شيرشان خشك شود و نه به نيتِ خروشِ مردمان -‌كه خدا نكند حنجره‌شان خش بردارد- كه مدت‌هاست نااميدم... اين نوشته را مي‌نويسم در اين روزگارِ وانفسا فقط به يك هدف؛ يك هدفِ ملي.
اين پاره‌خط نوشته مي‌شود فقط جهتِ استحضارِ جنابِ محمد البرادعي كه مهم‌ترين مولفه‌ي هويتيِ ماست در افقِ انرژيِ هسته‌اي. اين پاره‌خط نوشته مي‌شود فقط به جهتِ آگاهيِ بازرسانِ محترم، معزز و مكرمِ آژانسِ انرژيِ اتمي! كه اگر احدي از آحادِ ايشان در ادامه‌ي بازرسي‌هاي دقيقِ صندوق‌خانه‌هاي نسوان، وضعيتِ سازمانِ مليِ پرورشِ استعدادهاي درخشان را در چند ماهه‌ي اخير بررسي كند، مطمئن خواهد شد كه ايران به سلاحِ هسته‌اي دست يافته است!!
و الا چه‌گونه -‌بدونِ قدرتِ مرگ‌بارِ سلاحِ هسته‌اي- مي‌شود يك نهادِ آموزشي را -‌با سي و پنج سال سابقه‌ي درخشان و ده‌ها هزار فارغ‌التحصيلِ سرآمد و صدها استادِ برجسته- ظرفِ مدتي كوتاه به خاكِ سياه نشاند؟!
اين پاره خط نه صوتِ داوودي دارد كه جنبنده‌گان را براي شنيدن‌ش از حركت بازدارد و نه معجزِ عيسوي كه استعدادهاي درخشان را احيا كند... اين پاره خط نه مدعيِ نمايشِ تاريخِ درخشانِ استعدادهاي درخشان است، نه حتا روضه‌اي است كه پشتِ ميكروفونِ اكوچنگ بالاسرِ جنازه، مداحِ پنج هزار توماني مي‌خواند! اين پاره خط دستِ بالا يك ميل‌گرد است كه سرش يك تكه صفحه‌ي فلزيِ سياه رنگ جوش داده‌اند، و روش با قلم‌موي مندرس و رنگي سفيد، پيرمردي بدخط نامِ "استعدادهاي درخشان" و قطعه و رديف را نگاشته است... فقط براي اين كه در ميانِ گورهاي فراوانِ نهادهاي فروپاشيده‌ي اين روزگار، گورِ استعدادهاي درخشان را پيدا كنيم... حتا "سنگي بر گوري" هم نيست...

ادامه مطلب

پی نوشت:

۱-سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان از نگاه ویکی پدیا

۲-جایی که من درس خواندم

۳-حکایت باور نکردنی انحلال سمپاد

۴-پیام خداحافظی دکتر جواد اژه ای از سمپاد

۵- گفتگویی قدیمی با دکتر جواد اژه ای

۶-جامعه دیجیتال سمپادی ها

۷-سایت اطلاع رسانی استعدادهای درخشان

مولا سلام...

 از سری پست های قافله عشق هشتمین مراسم هیئت وبلاگی سبو (محرم ۸۸) به میانداری تسنیم.

(البته خارج از برنامه)


روزهاي عاشورا برايم هميشه غريب بوده است. معمولا در اين روز ناخودآگاه و وقت و بي وقت اين بيت را زمزمه مي كنم:

سري به نيزه بلند است در برابر زينب

خدا كند كه نباشد سر برادر زينب...


خداحافظ ای...

چقدر عجیب است این دنیای .... لا اله الا الله...
نمی دانم این کلیپ های سقوط هواپیمای 100-c را دیده اید یا نه؟ چه روز بدی بود و چه روزهای...
برای همه ما تکان دهنده بود.
باور کنید یا نه تا دو روز بعد از حادثه خوابم نمی برد؟



"صادق نیلی" را هفته قبل دیده بودم، در اصفهان. یک سالی بود که با هم آشنا شده بودیم. چند روزی از تهران آمده بود و داشت می رفت خانه اقوام ،....






"داریوش شاهینی" را چند ماهی بود ندیده بودم. هر چند دعواهای جدی ای با هم کرده بودیم اما این دلیل کینه ورزی نبود، با هم همسفر مکه بودیم و هربار که همدیگر را می دیدیم کلی یاد آن سفر خاطره انگیز می کردیم.



امروز که نگاه می کنم هنوز که هنوز است برای من آن حادثه مبهم و گنگ است و ذهنم پر از سوال های بی پاسخ
سوال های تکراری بی پاسخ.....

چرا پس از حادثه هر کس چیزی می گفت و یکی درست و درمان حرفی نمی زد؟
بالاخره دادگاه خلبان مرحوم هواپیما به کجا رسید و در نهایت چه کسی مقصر بود؟
کشته شدگان شهید بودند یا نبودند؟
دستور رییس جمهور به بنیاد شهید صحت داشت یا نه؟
چرا اجازه دفن "مرحوم جانثاری" را در گلستان شهدای اصفهان ندادند؟
آیا واقعا هواپیما بیش از حد مجاز مسافر داشت؟
آیا اگر هواپیمای دیگری غیر از هواپیمای اصحاب رسانه سقوط کرده بود و تمامی سرنشینان آن کشته شده بودند باز هم همینقدر برایشان متاثر بودیم و کلیپ "خداحافظ..." پخش می کردیم؟
آیا باز هم اگر بی کفایتی نشان دهیم و به هزار علت هواپیمایی سقوط کند باز هم برای لاپوشانی قضیه را به شهادت و این چیزها گره می زنیم؟
راستی آیا هواپیماهای 100-c که می گفتند سی سال از عمرشان گذشته و نباید پرواز کنند از رده خارج شدند؟
آیا....
چرا...
راستی ....
سوال های بی پاسخ من و شاید شما.
                                            چه روزهای بدی است روزهای بی پاسخ.

باور کنیم نزدیک است...


"ناگهان

 چقدر زود دیر می شود"
برای ما تکراری شده است این تکه های ناب قیصر .
شاید از بس بی جا و بی مورد نوشته و گفته شده است.
امروز سالروز از دست دادن دوست عزیزمان "سید حسین میردامادی" است. یک سال شد. به همین راحتی.
حالا که خوب نگاه می کنم انگار خیلی هم از ما دور نیست.
مرگ را می گویم. کداممان فکر می کردیم که به این زودی از دستشان دهیم.
بهنام کریمیان
مجید محربی
داریوش شاهینی
صادق نیلی
حسین میردامادی
.
.
.
.
شاید نفر بعدی من باشم. حلالم کنید.
و برای دوستان از دست رفته فاتحه ای نثار کنید.
نمی دانم "ناگهان چه زود دیر می شود" قیصر برای کیست یا برای چیست.
برای ما که دوستانی را از دست دادیم؟
یا برای آنهایی که ناباورانه از کنارمان رخت بربستند.
یا برای ما که از ساعت آینده خبر نداریم.
ای کاش....
بی خیال.
می دانم بعد از این مدت غیبت، شاید پست خوبی نباشد.
شما ببخشید!!