با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟

حرف‌هاي ما هنوز ناتمام

 تا نگاه مي‌كني: وقت رفتن است

باز همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه باخبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود

آي....

اي دريغ و و حسرت هميشگي!

ناگهان چقدر زود دير مي‌شود!

من هم نمی دانم....

خورشید گرفت، پیرمرد می خندید و می گفت بالاخره باید در انرژی صرفه جویی کرد، فقط کاش دولت یارانه گرفتن خورشید را هم برایمان واریز کند. جالب بود مغازه دار می گفت دیگر کارگر هم گیر نمی آید طرف با هشت سر عائله گرفته خونه خوابیده و دارد حالش را می برد. از این چیزها همه مان زیاد شنیده ایم.

و من دارم به این فکر می کنم که اشتباهاتمان تا کجا ادامه خواهد یافت!!!