دعاگوي دوستانم....

اين روزها خستگي امانم را بريده است. سه روز تهرانم و مشغول به درس و چهار روز باقيمانده بايد به اندازه هفت روز كاركنم. اما خدا را شكر هنوز روي پا هستم و زنده و سرحال. همه اينها را هم مديون خانواده ام هستم، همسرم و دو پسر شيطون. البته بايد شريك خوب را هم اضافه كنم، دوستي كه از برادر به من نزديكتر است. به همه كارهايم بايد پايان نامه را هم اضافه كنم، پايان نامه اي كه دعا كنيد عاقبتش ختم به خير شود.

اينها را گفتم براي دوستاني كه پيغام دادند كه بريده اي و نيستي و.... . خدا را شكر زنده ام و دعاگوي دوستان.

زياده جسارت

مجتبي

لبيك اللهم لبيك...

خدا قسمت همه مان كند اين ايام بد جوري سينه ام تنگ مي شود....


می توان....

 دوستی  امشب برایم این پیامک را فرستاد:
40 طلوع تا 72 غروب مانده؛
می‌توان 40 عاشورا خواند،
می‌توان 40 قطره اشک ریخت،
می‌توان 40 مراقبت کرد،
می‌توان 40 نماز اول وقت خواند،
می‌توان 40 نفر را عاشورایی کرد،
می‌توان 40 نماز شب خواند،
و می‌توان مانند هر صبح و شام گذشته، آن را گذراند...