شیرین ترین لحظات زندگی من/3

چيزي در حدود يكسال و يكماه پيش پسر دوم به دنيا آمد. پسر دوم من،محمد مهدي.
قرار بود اين پست را مانند برادرش در روز تولدش بالا بگذارم اما به هر حال دير نشده است. واقعا لحظه فراموش نشدني اي بود و هنوز شيريني لحظاتي اينچنيني زير زبانم است. البته بايد اعتراف كنم كه آن روز استرس كمتري داشتم. اين روزها تقريبا هر روز صبح او بيدارم مي كند، به موبايل به شدت علاقه دارد و فعلا همه از دست شيطنت هايش در خانه عاصي هستيم. شايد جالب باشد بدانيد كه در بيرون از خانه آنقدر آرام است كه كسي شيطنتهايش در خانه را باورش نمي شود . به غذا خوردن در ارتفاع علاقه ويژه اي دارد و البته انگار مثل برادرش با خاله شادونه رابطه خوبي ندارد و باز هم خدا را شکر استعدادش به مادرش رفته است.



مدتها پیش فکر می کنم حدود سال 1380 یک بلاگر حرفه ای بودم فکر کنم حداقل روزی 3 ساعت با وبلاگ ها وقت پر می کردم.گذشت و گذشت و من هر روز درگیرتر شدم تا جایی که دیگر فرصتی برای وب گردی یافت نشد.