اسیر تهرانم...
۱- شروع شد. هفته ای سه روز تهرانم و البته در تهران روزی چهار ساعت در راه رفت و برگشت دانشگاهم (مترو: از دروازه دولت تا صادقیه - اتوبوس: از صادقیه تا دهکده المپیک). از تهران متنفرم. از همه چیزش. قبول کنید که برای یک اصفهانی قفسی است هرچند به وسعتی آن چنان. تلخ تر از همه دوری است. دوری از پسرها و مادرشان. و البته دوری از دوستانی که بهتر از برگ درختند. زجر بیشتر وقت و زمانی است که مثل آب خوردن تلف می شود. آن هم برای کسی مثل من که معمولا باید با یک دست ده تا هندوانه بلند کنم.
۲- دانشگاه هم چنگی به دل نمی زد. صنعتی اصفهان کجا و این مدرسه بی در و پیکر و بی قاعده کجا. اگر نبودند یکی دوتا از اساتید که سر ذوقم آورده اند رها می کردم این دانشگاه در پیت و البته صاحب اسم را.
۳- این ترم باید به قول اصفهانی ها تخم سگ(با عرض پوزش) میشل فوکو را در بیاورم. خدا عاقبت به خیرمان کند. ان شاء الله.
۴- خیلی اهل ولنتاین و این جور قرتی بازی ها نیستم اما نمی توانم انکار کنم که تهران رفتنم باعث شده است که بفهمم چقدر به خانواده چهار نفره ام وابسته ام. بی خیال فحش و فضیحت دوستان!!! نعمتی است همسر خوب. این روزها خوب که به زندگی ام نگاه می کنم می بینم هرچه دارم از صدقه سر اوست. امیدوارم که این پستم را بخواند و به عنوان هدیه از من قبول کند.
۵- وقتهایم بی برکت شده اند. نمی دانم چرا. شاید مربوط به تهران باشد و آب و هوایش.
۶- دم آقا گرم. خدایی حال می دهد نمازهای شکسته در این سه روز هفته.
۷- می گویند المسافر کل المجنون. خدا آخر و عاقبت من دائم السفر را ختم به خیر کند.
۸- والسلام






مدتها پیش فکر می کنم حدود سال 1380 یک بلاگر حرفه ای بودم فکر کنم حداقل روزی 3 ساعت با وبلاگ ها وقت پر می کردم.گذشت و گذشت و من هر روز درگیرتر شدم تا جایی که دیگر فرصتی برای وب گردی یافت نشد.