وقتی ناخواسته گَزیده می شویم...

به همین راحتی و بدون آنکه بفهمی. اگر خواب باشی که مطمئنا هیچ چیز را حس نمی کنی و اگر بیدار باشی شاید دقایقی بعد ناخودآگاه آنقدر بخارانی اش تا به خون بیافتد و آن وقت است که تازه می فهمی چه بلایی سرت آمده است. زیادند این گَزیدنهای ناخواسته و این نیش خوردن های دردناک...

این روزها دائما دارم سعی می کنم که درس بخوانم...

بر من خرده نگیرید. سه روز هفته تهرانم و بقیه هفته را باید بدوم تا کار هفت روز را در سه روز انجام دهم. پسرها و مادرشان هم شاکی شده اند حسابی. پس حق بدهید لنگ بزنم. کاش فرصتی برای نفس کشیدن پیدا شود. البته دروغ نگویم دارم از زندگی لذت می برم. به قول دوست هندی ام رایما این هم یه جور مازوخیسم شرقی است. فقط مانده ام با این کوه کتاب و جزوه چه کار کنم. دعا کنید برای امتحانات این حقیر سراپا تقصیر. حالا لااقل یه آهی که می تونید برای من بکشید. ممنون...

یادی هم بکنم از دانشجویان موفق: