مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من میچرخید، به خیالش قندم ...یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!! ای دو صد نور به قبرش بارد؛ مگس خوبی بود... من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم ...!
(زنده یاد حسین پناهی)
+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 18:4 توسط مجتبی
|
این بخش سایت ثبت احوال خیلی جالبه. یک کار جالبی که سایت ثبت احوال کشور کرده اینه که به شما میگه چند نفر هم اسم شما در ایران وجود داره، وارد این لینک که که شدید اسم خودتون رو وارد کنید و نتیجه ای که میاد اولا معنی اسمتون رو میگه و دوما اینکه چند نفر با اسم شما در ایران وجود دارند.
* مثلا برای اسم “زهرا” نتایج از این قراره:
(عربی) ۱- (در قدیم) روشن و درخشان؛ ۲- (اَعلام) از لقبهای حضرت فاطمه(س) دختر پیامبر اسلام(ص). + ( فاطمه).
و فراوانی:۲۶۴۵۵۸۶ نفره.
یعنی در ایران بالای ۲ میلیون و ششصد هزار نفر اسمشون زهراست. جالبه که فراوانی فاطمه از زهرا بیشتر است (بالای سه میلیون و هشتصد)
نشريه نشنال جئوگرافيك در انتشارعكس هاي متنوع به ويژه از حيات وحش
ازسليقه خاصي برخوردار بوده و از نظر كيفيت و سوژه از جمله بهترين نشريات
در انتخاب عكس محسوب مي شود.نشنال جئوگرافيك مجموعه اي از بهترين عكس هاي
پرندگان نادر جهان در سال 2010 را معرفي كرده است كه جام جم آن لاين از ميان آنها 10 عكس
را برگزيده است.اين عكس ها به اندازه اي گويا هستند كه نياز به توضيح و
تفسير زيادي ندارند.
نه روز به آخر سال مانده است و سخت خسته ام. درسها، کارهای خانه و البته مشغله های بیرون از خانه شده اند یک کوه. هر چه می دوم انگار نمی شود از آنها گذشت. دلم برای ساحل تنگ شده است. نمی دانم حس من را داشته اید یا نه. مدتی را در یک ساحل با تمام آرامش و وقارش طی کنید و آن وقت در تمام فشارها و خستگی ها دلتان هوس همان ساحل را می کند. یک ساحل آرام، با هم آغوشی دل انگیز رنگ های سبز و آبی و البته صدای گوش نواز آب. یک سایه خنک و البته خیالی راحت. به شدت به یک سفر نیاز دارم....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 10:50 توسط مجتبی
|
۱- شروع شد. هفته ای سه روز تهرانم و البته در تهران روزی چهار ساعت در راه رفت و برگشت دانشگاهم (مترو: از دروازه دولت تا صادقیه - اتوبوس: از صادقیه تا دهکده المپیک). از تهران متنفرم. از همه چیزش. قبول کنید که برای یک اصفهانی قفسی است هرچند به وسعتی آن چنان. تلخ تر از همه دوری است. دوری از پسرها و مادرشان. و البته دوری از دوستانی که بهتر از برگ درختند. زجر بیشتر وقت و زمانی است که مثل آب خوردن تلف می شود. آن هم برای کسی مثل من که معمولا باید با یک دست ده تا هندوانه بلند کنم.
۲- دانشگاه هم چنگی به دل نمی زد. صنعتی اصفهان کجا و این مدرسه بی در و پیکر و بی قاعده کجا. اگر نبودند یکی دوتا از اساتید که سر ذوقم آورده اند رها می کردم این دانشگاه در پیت و البته صاحب اسم را.
۳- این ترم باید به قول اصفهانی ها تخم سگ(با عرض پوزش) میشل فوکو را در بیاورم. خدا عاقبت به خیرمان کند. ان شاء الله.
۴- خیلی اهل ولنتاین و این جور قرتی بازی ها نیستم اما نمی توانم انکار کنم که تهران رفتنم باعث شده است که بفهمم چقدر به خانواده چهار نفره ام وابسته ام. بی خیال فحش و فضیحت دوستان!!! نعمتی است همسر خوب. این روزها خوب که به زندگی ام نگاه می کنم می بینم هرچه دارم از صدقه سر اوست. امیدوارم که این پستم را بخواند و به عنوان هدیه از من قبول کند.
۵- وقتهایم بی برکت شده اند. نمی دانم چرا. شاید مربوط به تهران باشد و آب و هوایش.
۶- دم آقا گرم. خدایی حال می دهد نمازهای شکسته در این سه روز هفته.
۷- می گویند المسافر کل المجنون. خدا آخر و عاقبت من دائم السفر را ختم به خیر کند.
۸- والسلام
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 18:40 توسط مجتبی
|
آنقدر هم گرفتار كه حد و حصر ندارد. عيدي به اين پرمشغلگي نداشته ام. تقريبا هيچ وقت خالي اي باقي نمانده است. راستش را هم بخواهيد اين پست را به زور دعاهاي دوستان نوشته ام. نه اينكه فكر كنيد همه معطل مطالب اين حقير نشسته اند. ابدا....
امسال بايد سال خوبي باشد. يك انتخابات پر دردسر با كلي حرف و نقل. يك وضعيت اقتصادي ان شا الله خوب . يك مجلس دبش با نمايندگاني دوست داشتني و يك دنيا كتاب نخوانده!!!!(بحث عوض كردن را حال كرديد)
تصميم دارم امسال ميزان مطالعه را دو برابر كنم ان شاء الله.خدا بخواهد يكي دوتا كار جديد هم راه مي اندازيم.
ديگه...
الحمدلله خودم خوبم، خانم و بچه ها هم خوبند. سالم و سلامتيم. شكر خدا....
شرمنده "محمد مهدي" دارد فرياد مي زند و بايد به دادش برسم.
پس فعلا عيد خوبي داشته باشيد...
اصلاح الگوي مصرف را هم فراموش نكنيد
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 12:14 توسط مجتبی
|
از خانه که بیرون می آمدم پسرم از فرط شیطنتهای دیشب،
بهتر است بگویم غش کرده بود.
همسرم نیز از اوج خستگی و بیدار شدن های وقت و بی
وقت شبانه برای سر زدن به پسرش، خواب بود .
خدا پدرش را بیامرزد، در اوج خستگی هم حواسش به همه
چیز هست، چایی را دم کرده بود و من با خوردن دو لیوان چایی
دبش و دو تکه نان 10 در 10 سبوس دار و مقدار مختصری پنیر و یک خیار تر و تازه(امان
از دست این رژیم غذایی) این صبح با شکوه را آغاز کردم.
همیشه قبل از رفتن به پسر و همسرم سری می زنم و از
دور خداحافظی می کنم.
چقدر زندگی دوست داشتنی است ....
دروغ چرا، فکر می کنم کل موجودی جیب خودم و شریکم به
ده هزار تومان نرسد(امان از این نبود نقدینگی که پدر همه آنهایی را که به دولت وصل
نیستند درآورده، فحش دادن به احمدی نژاد و جهرمی و وزیر اقتصاد و رییس کل بانک
مرکزی هم فایده ندارد، امروز روزش نیست ، بی خیال شوید) زندگی می چرخد و به لطف
خدا روزی می رسد اما بالاخره استر س و نگرانی خودش را دارد.
باز هم دروغ چرا، آنهایی که از نزدیک می شناسندمان می
دانند که دست کم روزی ده دوازده ساعت کار می کنیم و تازه به قول خیلی ها موفقیم و
وضعیت این است؛ خدا به داد مردم برسد،
اما نباید از حق گذشت و ناشکری کرد، به مو رسیده اما
پاره نشده است.
به قول دوستی کاسبی است و همین توکلش؛ دقیقا می بینی که خدا چه جور
هوای کارت را دارد...
به قول
قدیمی ها خدا را شکر خوب می خوریم و خوب می پوشیم و خوش می گذرانیم، زندگی جاریست و غمی نیست به جز این حرص خوردن های
سیاسی...
دیروز بود که هنگام شانه کردن موهایم اولین موی سپید
را کنار گوش راست(دقیقا) دیدم و به خودم گفتم بیا این هم از تو.
و آن وقت بود که یادم افتاد که بعله فردا 24 آذر است
و داری دهه سوم را پشت سر می گذاری...
امروز روز تولد من است.
29 سال پیش، فکر می کنم در
روز 28 صفر در بیمارستان حجتیه اصفهان به دنیا آمدم و پدربزرگم که روحانی وارسته
ای بود(خدا رفتگان شما را هم بیامرزد) به همین مناسبت نام مرا "مجتبی" گذارد.
نمی دانم پدرم از به دنیا آمدن فرزند اولش که از قضا
پسرک تقریبا سه کیلویی سیاهی بود(خودم که یادم نمی آید اما می گفتند از کمبود
اکسیژن سیاه شده بودم و چیزی به دیپورت شدنم از این دنیا نمانده بود) چقدر خوشحال
شده بود،
اما عکس های آن روزها را که می بینم خداییش شور و شوق
پدر شدن و پیدا کردن پسر کاکل به سری که حالا کم کم رنگ و رویش داشت باز می شد را می توان دید.
پدر امسال، همین چند هفته پیش بازنشسته شد(باز جالب است
بدانید که بنده خدا به مناسبت بازنشستگی سه ماه هم حقوق دریافت نمی کند. این هم از
کرامات دولت(به معنای عام آن، بی خود بحث را سیاسی نکنید) ماست. به شوخی به او
گفتم بالاخره باید درک کنید که بازنشسته شدید و حقوقی دریافت نمی کنید...)
البته بنده خدا کارش که کمتر نشده هیچ فکر کنم چند
ساعت بیشتر هم تدریس می کند.
مادرم هم چند سال دیگر بازنشسته می شود و فکر می کنم
الان بیشترین دل مشغولی اش نوه هایش هستند.
کلاس می رود و به خانه که می آید بعد از کمی استراحت،
نوه ها یک یک از بالا و پایین سر می رسند.
حالا که نگاه می کنم می بینم این ماه و خورشید زندگی
من ( پدر و مادرم را می گویم) هیچ برای من کم نگذاشته اند و چقدر من برای آنها کم گذاشته
ام.
اگر بچه داشته باشید معنی این حرف من را خوب می
فهمید.
خلاصه کنم تمام این حرفها را زدم برای اینکه بگویم امروز
روزتولد من است ....
صبح از پله ها که پایین می آمدم، توی راه با خودم
فکر می کردم چرا امروز روز دلچسبی است و چرا با این همه مشکل و سختی هنوز زندگی را
دوست دارم و در خودم آرامش و راحتی احساس می کنم؟
...
و همه چیز به تلاش دیگران ختم شد ...
اگر پدرم، مادرم، همسرم، پسرم، برادرانم، دوستانم و
خلاصه آشنایان و دوستانم نبودند و اگر در کنار آنها نبودم اصلا چنین احساسی
نداشتم.
این آرامش را ، این راحتی و آسایش را از خدای بزرگ
دارم و آن رامدیون همه شما (پدرم، مادرم، همسرم، پسرم، برادرانم، دوستانم و خلاصه
آشنایان و دوستانم) هستم.
تمام اینها تنها بهانه ای بود برای سپاسگذاری از شما.
بهترین هدیه برای امروز این "حس خوشی دلچسب"است.
ممنون
و دیگر هیچ
24 آذر 1387
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۷ ساعت 14:27 توسط مجتبی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 0:23 توسط مجتبی
|
مدتها پیش فکر می کنم حدود سال 1380 یک بلاگر حرفه ای بودم فکر کنم حداقل روزی 3 ساعت با وبلاگ ها وقت پر می کردم.گذشت و گذشت و من هر روز درگیرتر شدم تا جایی که دیگر فرصتی برای وب گردی یافت نشد. ازدواج کردم، درسم تمام شد، سربازی رفتم، پدر شدم، با چند دوست قدیمی مسک را راه انداختیم، نشریه راه انداختیم و ... و حالا خوشبخت ترین آدم روی زمینم. این روزها انگار دوباره فرصتی دست داده است. آنچه می خوانید تک مضراب های یک آدم بسیار کوچک است.