رفته بودم جلو عابر بانک و منتظر تمام شدن کار پیرمرد. داشت فس فس می کرد و من هم عجله داشتم. سعی کردم بر خودم مسلط باشم. شروع کردم به نگاه کردن به در و دیوار که خنده امانم نداد. حنجره طلای اصفهان پر کرده بود در و دیوار کنار عابر بانک را!!!