حنجره طلای اصفهان....
رفته بودم جلو عابر بانک و منتظر تمام شدن کار پیرمرد. داشت فس فس می کرد و من هم عجله داشتم. سعی کردم بر خودم مسلط باشم. شروع کردم به نگاه کردن به در و دیوار که خنده امانم نداد. حنجره طلای اصفهان پر کرده بود در و دیوار کنار عابر بانک را!!!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 22:31 توسط مجتبی
|
مدتها پیش فکر می کنم حدود سال 1380 یک بلاگر حرفه ای بودم فکر کنم حداقل روزی 3 ساعت با وبلاگ ها وقت پر می کردم.گذشت و گذشت و من هر روز درگیرتر شدم تا جایی که دیگر فرصتی برای وب گردی یافت نشد.