يكشنبه بود و روز تعطيل. همراه با دكتر نديم مشغول گشت و گذار در برازيليا بوديم. دكتر نديم ما را برد به يك بازار محلي، به جايي كه ايراني ها به آن مي گفتند آنتن. همه جور صنايع دستي در آن پيدا مي شد. من هم دوربين به دست مشغول گشت زدن بودم. اين مادر و دختر ماكتهاي مقوايي و چوبي مي فروختند و آن لحظه بدون مشتري بودند و مادر داشت با بچه اش بازي مي كرد كه من با دوربين رسيدم...